اي قمري صورت و شمسي مآب
«اي مدني برقع و مكي نقاب»
اي پسر تا جور اهل ايل
اي زده رفرف به پر جبرييل
جلوه‌ي خورشيد! سلام عليك
قبله‌ي اميد! سلام عليك
نقش تو بر سكه‌ي خوبي محك
سوره‌ي يوسف به نگين تو حك
اي سبب متصل روزگار
با تو زمين، با تو زمان پايدار
عارف و عامي به تو پرداختند
عقل و دل و دين، همه در باختند
آينه ديدند و ارسطو شدند
روي تو ديدند و پرستو شدند
آي كه از راه دراز آمدي
باخبر از عالم راز آمدي
حلقه بگوشان همه در هلهله
خطبه بخوان: سلسله در سلسله
اي به تو آباد خرابان دير
سيد سادات! رسيدن بخير
زلف تو چون شانه به سر مي‌زند
مرغ دل آينه پر مي‌زند
تندر آن شب شكن نوربخش
آمد و برگشت چنان آذرخش
آمده‌اي مثل نسيم بهشت
باز كجا برد تو را سرنوشت
مي‌روي و سيل نظر سوي توست
لشكر ما زخمي ابروي توست
گل ز گريبان تو وا مي‌شود
حاجت هر غنچه روا مي‌شود
زهره نداريم بگوييم فاش
يك شب ديگر به نشابور باش
صفحه 14
باش كه گيسوي چمن وا شود
طبله‌ي عطار، سمن‌سا شود
اي نمكين سبزه كه دل مي‌بري
پاره‌اي از پيكر پيغمبري
بدرقه‌ي روح روان مشكلست
مرغ نفس در پي تو سمبلست
شعر، سكوتيست كه پرپر شده
هر كه تو را ديد كبوتر شده
گوشه‌ي ابروي تو را تا نديد
قبله‌ي بسطام نشد با يزيد
در خم زلفين تو زناريم
بر در تو شاعر درباريم

منبع :کتاب ستایش نور

نویسنده: ذبیح الله صاحبکار