چشمه های خروشان تو را می شناسند
موجهای پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

 سیدمهدی طباطبایی

كاشــكی  من كبوتــر حــرم بــودم

می‌مونــدم كنــار اون منــاره‌هــا

یا بـــــرای  دیـــــدن  همیشـــــگیت

می‌شــدم یــكی از اون سـتاره‌هـا

آقـا جـون؛ دلـم گرفته، بی كسم

تو بگیــر دســتِ منــو كه می‌تونـی

بــه  دادِ دل‌هــای ِ بــی‌پنــاه بـرس

هــمه  غصــه‌هامو، تــو می‌دونــی

می‌دونـــم غریبـــی اما آقاجـــون

همیشــه غریــب نــوازی می‌كنــی

دل شكسـته‌هـا، می آن كنـارِ تو

همه رو، یه جوری راضی می‌كنی

هر كســی بیــاد پیشـت امام رضـا

نـــمی‌زاری تـــو كه ناامیـــد بــره

كاری می‌كنی كه هر شكسته دل

وقتـی كه بـه كام خـود رسـید بـره

من گنـــه كارم و اینـــو می‌دونــم

عاقبـــت  منــو شــفاعت می‌كنــی

هر كســی چنــگ بزنــه بــه دامنــت

همیشــه  از اون حمایــت می‌كنــی

ایـن  دفـه حس می‌كنم یه جوری‌ام

مثــل كفتــری كه پــرواز می‌كنـه

وقتـــی كه می‌آد رو گنبـــد طلا

بـه  هـمه، از اون بالا نـاز می‌كنـه